معرفی وبلاگ
کتاب ومجله کودک ونوجوان (موسی نورتبیان نت29)
صفحه ها
دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 23407
تعداد نوشته ها : 14
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 


 daftarmags.ir/Journal/VisualText/Poopak/index.aspx?JournalNumber=237&PageNumber=30

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

                             الاغ‌سواریِ خنده‌دار

 

 

مثل هر روز بچه‌ها برای هواخوری به حیاط اردوگاه آمده بودند.

 

سربازهای عراقی دور و اطراف ما قدم می‌زدند. گاهی حواس‌شان به ما بود،

 

گاهی هم در فکر بودند و به ما توجهی نداشتند.

 

 من و چند تا از دوستان اسیرم داشتیم قدم می‌زدیم

 

که یکی از بچه‌ها خندید و گفت:

 

 «می‌خواهید کاری کنم که همه‌ی بچه‌های اسیر اردوگاه بخندند؟»

 

ما از حرف او تعجب نکردیم؛ چرا که او یک جوان شوخ و بگوبخند بود

 

 و در آن روزهای سخت، سعی می‌کرد ما را بخنداند. ما به او گفتیم:

 

«مثلاً می‌خواهی چه‌کار کنی؟»

 

او جواب داد: «می‌خواهم روی یکی از این عراقی‌های چاق

 

 سوار شوم و او من را راه ببرد!»

 

ما تعجب کردیم. کارِ خطرناکی بود.

 

هرچند او با سربازهای عراقی هم شوخی می‌کرد

 

 و آن‌ها به اخلاق شادِ او عادت داشتند. او یکی از سربازها را صدا زد.

 

آن سرباز که قدبلند و چاق و قوی بود، جلو آمد. دوستِ اسیر ما گفت:

 

 «ما ایرانی‌ها از شما قوی‌تر هستیم؛

 

اما شما ضعیف هستید و نمی‌توانید از پسِ ما دربیایید.»

 

سرباز عراقی که خنده‌اش گرفته بود، به زبان فارسیِ شکسته پِکسته گفت:

 

«دوباره داری شوخی می‌کنی و حرف‌های خنده‌دار می‌زنی؟»

 

او گفت: «نه، اصلاً این‌طور نیست!»

 

سرباز عراقی اخم کرد و پرسید: «چطور می‌شود

 

شما اسیرهای لاغر و ضعیف از ما قوی‌تر باشید؟»

 

دوست اسیر ما گفت: «اگر باور نداری، من تو را کول می‌کنم

 

 و پنج بار از ستون این‌طرف حیاط تا ستون آن‌طرفِ حیاط می‌برم

 

و برمی‌گردانم؛ اما می‌دانم که شماها قدرت این‌کار را ندارید!»

 

سرباز عراقی اول فکر کرد. بعد به غرورش برخورد.

 

 فوری آستین‌هایش را بالا زد و با صدای بلند گفت:

 

«خیال کرده‌ای، من قدرت ندارم که بیش‌تر از پنج بار این کار را بکنم.

 

یالّا سوار شو تا نشانت بدهم!»

 

ما جلو خنده‌ی‌مان را گرفتیم. دوست‌مان روی کول او سوار شد.

 

سرباز هم با سرعت و خوش‌حال شروع کرد به راه رفتن.

 

حالا فکرش را بکنید.

 

همه‌ی بچه‌های اردوگاه به خنده افتاده بودند؛

 

حتی سربازهای عراقی هم می‌خندیدند.

 

دوست ما برای‌مان دست تکان می‌داد و می‌گفت:

 

«عجب الاغ‌سواریِ بامزه‌ای، خیلی کیف می‌دهد!»

 

بدبخت سرباز ساده‌ی عراقی

 

که فکر می‌کرد دارد با این کارش، روی ما ایرانی‌ها را کم می‌کند.

 

 

دسته ها :
X